صدرای زمان, صدرا کوچولوی قهرمان
خاطرات من و پسرم

صدرای مامان...

ماه رمضون سال 1390 آخرین پست رو اینجا نوشتم...

نوشته بودم نمیدونم دوباره کی برات مینویسم...!! اون لحظه که از همه تمنای دعای خیر کردم اصلا نمیدونستم واقعا چقدر به دعا محتاجم و قراره چی پیش بیاد!!

پسر دوستداشتنی مامان..

اون زمان فقط 9 ماهت بود و الان 2 سال و 6 ماه و 12 روزه هستی...

ظرف این مدت حسابی راه افتادی دندون درآوردی کم کم حرف زدن رو یاد گرفتی ..کلی ماجراهارو با هم پشت سر گذاشتیم.. و من مدام افسوس خوردم که چرا باید تقدیرمون اینطوری پیش میرفت که من نتونم تمام اون لحظه های زیبا و تکرار نشدنی رو مثل سابق ثبت کنم ...

به دلائلی که الان واسه دونستنش خیلی کوچولو هستی من و تو مجبور هستیم دور از پدرت زندگی کنیم... 

به علاوه توی آغاز همون دوران دایی ایثارت از بینمون رفت...

الان حدودا 21 ماهه که مطلب خاصی راجع به تو ننوشتم...

سعی میکنم ..تمام توانم رو به کار میگیرم تا یادم بیاد و برات یادداشت کنم

تو مرد کوچولوی مامانت هستی... 

همیشه باش...

میدونی که بی نهایت دوستت دارم و تو تنها دلیل و انگیزه زنده بودنم هستی...

تا جایی که در توان دارم برای خوشحالی و خوشبختی و آرامش و رضایتت سعی خواهم کرد...

من حسابی قدرتمند هستم چون خدای بزرگ تو رو به من داده و تو معدن عشق و نیرو بخشی هستی...

عاشقتم آقا صدرای مامان...دانشمند کوچولوی من...


موضوع : | بازدید : 437 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 خرداد 1392 و ساعت 1:48 توسط مامان شهرزاد

 

سلام... سلام صدرای من...

سلام به همه ی دوستای عزیزمون... نی نی های قندو عسلی و مامانای مهربونشون...

نزدیک به یک ساله که هیچی واسه پسر کوچولوی نازنینم ننوشتم...

متاسفانه یک سالی که گذشت سال خوبی نبود

برادر عزیزم رو از دست دادم و زندگیم دستخوش ماجراهای دور از انتظار بود!

خیلی حیف شد... خیلی چیزا حیف شد...

منی که روز به روز از تک تک دقایق پسرم مینوشتم یک سال کامل رو از دست دادم

واقعا متاسفم...

حال خوشی ندارم...

اونقدر حرف دارم که اصلا نمیدونم از کجا باید شروع کنم!!

ولی تا جایی که حافظه ام یاری کنه خواهم گفت...

مثل همیشه ی گذشته من و صدرا رو شامل محبتهاتون بکنید

دلتنگ تک تکتون بودم

ما دوستتون داریم

به زودی باز مارو مرور خواهید کرد...


موضوع : | بازدید : 485 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 23 شهريور 1391 و ساعت 9:32 توسط مامان شهرزاد

 

سلام...تقریبا ٥٠ روزه که مطلبی ننوشتم..!!غیبتمون خیلی طولانی شد.از

همه کسانی که بهمون سر زدن وبرامون پیغام گذاشتن ممنونم.همه دوستای

گلم که نگران شده بودند... به خاطر همه لطفتون سپاسگذارم   

خب بهتره تا ننوشتنم باعث طولانی تر شدن مطالب نشده خاطرات صدرای

عزیزمو ثبت کنم   ١٤مرداد ماه بابا فواد من و شما  رو ساعت ٧بعد از ظهر برد

فرودگاه و ازمون خداحافظی کرد..

صدرای من شما با خوشحالی و کنجکاوی اطرافتو نگاه میکردی و حسابی ذوق

زده شده بودی و هونطوری که یاد گرفته بودی خودتو موش میکردی..(اینطوری

موش میشی:چشاتو کوچولو میکنی و لباتو به حالت لبخند باز میکنی و یه

صدای بانمکی در میاری)..

یه پسر کوچولوی ١١ماهه هم اونجا بود که ساکت بغل مامانش بود یه ریز از

دهنش آب میریخت و مامانش میگفت به خاطر دندوناشه ولی شما دوست

داشتی باهاش بازی کنی و دستشو محکم گرفته بودی و تکون میدادی..مامان

بچه بهت گفت ول کن دست بچه ام رو کندی!! فکر کن؟؟؟؟!!!! تازه شما از اون

بچه کوچولوتر بودی و اون از شما یه ذره درشت تر بود!

وقتی وارد هواپیما شدیم تقریبا صدای تمام بچه ها میومد و پدر و مادرها

آرومشون میکردن ولی شما باز با کنجکاوی به طرف صداها

برمیگشتی..احتمالا میخواستی دلیل بیقراریشونو بدونی..

ولی...ولی همین که ٥دقیقه از حرکتمون گذشت شروع کردی به جیغ زدن و

بهانه جویی...همه بچه ها ساکت بودن ..کلا هیچ صدایی از کسی در نمیومد

فقط و فقط صدای شما تو کل محیط پیچیده بود

یه خانمی کنارمون نشسته بود که بنده خدا برای اینکه گوشاش آسیب نبینه

باهات حرف میزد و شکلک در میاورد تا شما سکوت کنی...فکر کن...تقریبا یک

ساعت بعد اصفهان بودیم هوا خوب بود..خنک و تمیز..

مثل دفعه قبل دایی ها زحمت کشیده بودند و اومده بودند دنبالمون و با دیدنت

کلی خوشحال شدن

بین راه فرودگاه تا خونه شما لالایی کردی و همین که رسیدیم دم در بیدار

شدی.. مامان اینا مهمون داشتن مهنوش خانم اینا اونجا بودن وقتی از در رفتیم

تو یه نگاه به جمعیت غریبه کردی و لباتو با بغض ورچیدی..

نمیدونی چقدر تو این حالت با مزه میشی..بغلت کردم و ٥دقیقه بعد انگار نه

انگار که کسی رو نمیشناسی با همشون بازی میکردی مخصوصا با نازنین جون..

چهار دست و پا رفتنت واسه مامان اینا خیلی جالب و دوست داشتنی بود..تو

کلا واسه همه عزیز و دوست داشتنی هستی ماه مامان..همه عاشقتن...

ماه رمضون بود بیرون رفتن یه جورایی سخت.. عصرا میرفتیم و افطارا بیرون

بودیم حال و هوای خوبی داشت..

ولی شما مثل همیشه تاب و طاقت کالسکه سواری رو نداشتی زود حوصله

ات سر میرفت و میخواستی بغل شی..مردمم خیلی بهت توجه میکردن برام

خیلی جالبه که هر کسی که از بغلت رد میشه یه چیزی

بهت میگه :یا میگن چقدر با نمکی یا چقدر با مزه اس یا قربون صدقه ات میرن یا واست شکلک در میارن

نمیتونی باور کنی که بعضی ها اجازه میخواستن که بغلت کنن  یا ببوسنت!!

ولی من اجازه نمیدادم..شما هنوز خیلی لطیفی..

حتی یه عده از توریستهای میدون نقش جهان باهات عکس انداختن و آخرین

موردش دیشب بود که  آقایون فروشنده های روسری فروشی TT بغلت کرده

بودن و تو اون غلغله ی فروشگاهشون  با شما حرف میزدن و خواهش کردن

باهات عکس بندازن و مجبور شدم اجازه بدم...

راستی همون اول یه دکتر خیلی خوب پیدا کردیم و ویزیتت کرد و یه دارویی داد

که از همون شب مثل یه معجزه شما راس ١٢ خوابیدی و ١٠ شب بعد دارو رو

قطع کردم و شما خداروشکر دیگه هر شب ١٢ شب لالایی میکنی...

خداروشکر نمیدونی از وقتی خوابت تنظیم شده چقدر راحت شدیم هر دومون

و زندگیمون منظم شده..دیگه صبحها بین ساعت ٨تا ٩بیدار میشی و صبحانه

میخوری که معمولا یه کاسه پر سرلاک و یه میوه هستش  و مشغول بازی

میشی و علاقه خاصی به کانالهای موسیقی داری و واسه بعضی ترانه ها

حسابی هیجان زده میشی و البته بعضی ترانه ها رو در سکوت و با تفکر فقط

گوش میکنی ..

بچه اجتماعی هستی با هیچکس غریبی نمیکنی بغل همه میری ..مخصوصا با

بچه خیلی خوب ارتباط برقرار میکنی با صداهای مخصوص خودت باهاشون حرف

میزنی شبا میبرمت پارک و اونجا با بچه ها حرف میزنی..ولی متاسفانه من

نمیفهمم چی میگی..تاب سواری میکنی..واست میخوندم تاب تاب عباسی...و

شما الان که تاب سواری میکنی میگی تااااااا تاااااا تاااااا تاااااااا....نمیدونی

چقدر قشنگه نمیدونی چقدر بانمکه..تازه سر سره بازی هم میکنی البته با کمک من یا مامان بزرگ...

هر کاری میکردم یاد نمیگرفتی خودت با دست خودت چیزی رو بگیری و بخوری

تا اینکه یه روز تو تاکسی یه پسر کوچولوی ١سال و ٣ ماهه رو دیدی که داره

بیسکوئیت میخوره بهت تعارف کرد و شما برداشتی و مثل اون خوردی..و از اون

روز تقریبا میتونی بعضی خوراکی هارو خودت تنهایی دست بگیری و بخوری مثل بیسکوئیت مثلا...

دیگه چیکارا میکنی؟آهان یه دفعه که داشتی با شیشه آب میخوردی

میخواستی منم بخورم و سعی میکردی شیشه رو بزاری رو دهن من!خیلی

جالبی مامانی یا فهمیدی ریموت تلوزیون به چه کاری میاد و میگیریش جلوی

تلوزیون..یا اینکه هر چیز دکمه دارو که شبیه موبایل باشه رو میگیری دم گوشت

و میگی اااااددددوووو... وااااااااااااااااااااااااااایییییی مامان این دیگه خیلی هیجان

آوره ...قربونت برم من که میخوای بگی الو ...و وقتی میشنوی یکی میگه الو

فوری دستتو میزاری رو گوشت قربونت برم مامانیییییییییی

و موضوع مهم دیگه: بلاخره ٢٧ مرداد اولین دندون موش موشیت سر زد و با

دیدنش انگار دنیارو به مامان دادن کلی با هم تانگو رقصیدیم و بعدش بپر بپر

کردیم ١٠روز بعد هم اون یکیش در اومد... و  مامان بزرگ یه آش دندونیه کامل و

خوشمزه واست درست کردند و خوردی و به میمنت این اتفاق قشنگ دیگران

هم در اون آش سهیم شدند و خودمون هم یه جشن کوچولو گرفتیم و کلا

خوش گذروندیم با همون دندونای کوچولوت که مثل مروارید میمونن گاز هم

میگیری!!باید ببینی جای گاز گرفتنت چقدر ناز و خوشگله...و الان دیگه کم کم

دندونای بالایی هم دارن نوک میزنن و این باعث شده شبا بیقراری کنی و مدام

از خواب بپری

احتمالا درد میکشی..بمیرم واست مامانی..بهت قطره استامینوفن میدم

عسلم..الهی زودتر همشون در بیان و راحت بشی..

یه کار با نمک دیگه که انجام میدی اینه که میگی اوووووو و بعد با دستت مثل

سرخپوستا میزنی رو لبای خودت..اینکارو خیلی دوست داری عشق مامان..

وای این پارک بردنت باعث شده از نی نی های اونجا یه مدل جیغ زدن رو یاد

بگیری و جدیدا وقتی به چیزی اعتراض داری اون جیغ بنفش رو میکشی...اونم

از ته ته دلت..فکر کنم صدات تا ٧ محله اونطرف تر میره

وقتی هم بهت میگیم دست بده مثل آقایون با شخصیت دستتو دراز میکنی و

دست میدی..قربون دستات بره مامانیت..

از صدای ویزززززز گفتن احساس خطر میکنی و مامی مجبوره وقتی میبینه به

چیز خطرناکی دست میزنی بگه ویییزززز تا دیگه سراغش نری!!

مهمونی رفتن و مهمون دار شدن رو هم دوست داری و با همه بازی میکنی

فقط یه شب که منزل فریدون خان بودیم خیلی از گوزن بادی که مال نوه

کوچولوشون بود خوشت اومد و فرداش لنگه همونو واست خریدیم و شما

سوارش میشی و انگار که رو اسب نشسته باشی خودتو تکون میدی و

صداهای بانمکی در میاری که احتمالا میخوای شبیه شیهه باشه..

خوراکیهایی رو که خیلی دوست داری اینا هستند:بیسکوئیت مادر-سرلاک با

انواع طعمها-                   آب هویج بستنی- سیب پوره شده-هلو-انگور-آب

هندونه-ژله-انواع برنجی که به صورت کته و نرم پخته شده باشه-ماهیچه ای که

با ماست مخلوط شده باشه-مغز بادام که قبلا خیسونده باشیم و پودرش کرده

باشیم-خرما-کلا شما به همه خوراکی ها علاقه داری و دوست داری بخوری و

تستشون کنی مگه اینکه واست زود باشه و نتونم ریسک کنم...

داری بزرگ میشی مامان..دستتو به همه چیز میگری و وامیستی و با حفظ

تعادلت قدم بر میداری و چند لحظه ای هم بدون اتکا به چیزی می

ایستی..الهی که به خیرو سلامتی زودتر راه بیفتی نفس مامی..

خیلی چیزارو ننوشتم..طولانی میشد شاید در پستهای بعدی...

یه تغییراتی هم تو زندگیمون داره اتفاق میفته که بعدا واست کامل همه چیزو

مینویسم ...فقط این رو بدون که تو بزرگترین و زیباترین اتفاق زندگیم هستی

..بدون که زندگی مامانت هستی..و خوشحالم خیلی خوشحالم که تو رو

دارم..زودتر بزرگ شو عسلم...

یه خواب خوب بعد از بازی

صدرا دوستای جدید پیدا میکنه

صدرا سرسره بازی رو دوست داره

صدرا سرسره بازی رو دوست داره

صدرا و تاب بازی

صدرا و تاب بازی

من استقلالی هستم.

یه خواب آروم

صدرای من کالسکه سواری رو دوست نداره!!

صدرای من کالسکه سواری رو دوست نداره!!

صدرای من کالسکه سواری رو دوست نداره!!

آش دندونی صدرای زمان

آش دندونی صدرای زمان

آش دندونی صدرای زمان

آش دندونی صدرای زمان

صدرا در میدان نقش جهانصدرا در میدان نقش جهانصدرا در حال موش شدن

صدرای مامان در فرودگاه

 

 


موضوع : | بازدید : 830 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 1 مهر 1390 و ساعت 17:37 توسط مامان شهرزاد

سلام دوستای عزیز من و صدرا

انشاا... امشب من و صدرا میریم اصفهان نمیدونم دوباره کی مینویسم

بهترین آرزوهارو برای همتون دارم

لطفا همتون تک تکتون توی این ماه عزیز در لحظات سحر و افطار و موقع عباداتتون

شبهای قدر یا وقتی کوچولوهاتونو شیر میدید برای من و ما دعا کنید

خواهش میکنم یادتون نره که حسابی محتاج دعاهاتونم

به خاطر میسپریدم؟

من به دعای دیگران مخصوصا خانمها ..خانمهای منتظر ... خانمهای باردار  و

 مادرها خیلی خیلی

معتقدم ...

منتظر استجابت نفسهای حقتون هستم...

(خواهش میکنم هروقت یادم افتادید و اسممو زمزمه کردید و منو شامل دعای

 خیرتون فرمودید اگه براتون زحمتی نیست یک خط برام یادداشت بگذارید که

این لطفو بهم کردید)

دوستتون دارم میبوسمتون قربون همه تون............

شهرزاد--- مامان صدرای زمان.

 


موضوع : | بازدید : 644 مرتبه
نوشته شده در تاريخ جمعه 14 مرداد 1390 و ساعت 7:40 توسط مامان شهرزاد

قشنگترین بهانه زندگیم صدرای مهربونم

روزا همینجوری گذشت و ماه رمضون رسید.الهی پارسال مثل همچین روزایی

شما تو دل مامی بودی و من بر خلاف هر سال به خاطر وجود نازنینت نرفتم

اصفهان!

امسال اولین ماه رمضونی هست که خدا شما رو به من هدیه کرده و چه هدیه

بزرگ و خواستنی و عالی بهم داده...

میدونی مامان ماه رمضون رو خیلی دوست دارم.عاشق حال و هوای معنوی

و آرامش مخصوصش هستم...همیشه وقتی هلال ماه شوال روئیت میشه

دلم حال غریبی پیدا میکنه و گریه ام میگیره..دلم تنگ میشه یهو.............

خوشحالم که امسال یه پسر کوچولوی شیطون بلا دارم و قراره با هم تو این

ماه مثل هرسال بریم اصفهان خونه مامان بزرگت اینا و حسابی خوش

 بگذرونیم...

آخر هفته به امید خدا اصفهانیم ولی فقط من و شما ..بابا فواد که مثل اکثر

اوقات کاراش زیاده و نمیتونه همراهیمون کنه..انشاا... که ما روزای خوبی

داریم و از این دلتنگی نجات پیدا میکنیم.مامانی خیلی دوری از مامانم اینا

واسم سخته مخصوصا اینکه مامانم هم اونجا تنهاست و همیشه این تنهایی

شدیدشو بهم گوش زد میکنه!

و منم دیگه واقعا خسته شدم منم اینجا فوق العاده احساس تنهایی میکنم...

بگذریم............

راستی مامی نمیدونم امشب چرا اینقدر موقع خواب بی قرار بودی و اینهمه

میترسیدی...انگار وحشت کرده بودی خودتو سفت چسبونده بودی به من و

 جیغ میزدی و از ترس میلرزیدی!وبعد از مدتها مجبور شدم بغلت کنم و باهات

 قدم بزنم و شما همینطوری که منو محکم بغل کرده بودی لالایی کردی

از چی ترسیده بودی مرد مامان؟

البته قبلش وقتی بازی میکردیم ١٠٠بار گفتی ماما و من حسابی کیفور شدم

خوشحالم که صدام میزنی شنیدن ماما از زبونت قشنگترین و خوش آهنگترین

کلمه ای هست که از کسی شنیدم.انشاا... به حق این روزها و لحظات

معنویش همه کسانی که آرزوی بچه دار شدن دارن به خیر و سلامتی به

حاجتشون برسن و لذتشو ببرن...آمییییییییییییییییییییییییییییین

خداروشکر کم کم غذا خوردنت داره بهتر میشه و اشتهات کمی بازتر شده

باید خوب غذا بخوری تا رشد خوب و نرمالی داشته باشی لاغرتر نشی مامی

 حالا همونطور که قبلا وعده داده بودم

چندتا نصیحت مادرونه دارم برات:

-همیشه ملاحظه خانمها رو بکن حالا فرقی نمیکنه که چه نسبتی باهات دارن

تو به عنوان یک آقا همیشه باید به خانمها احترام بیشتری بگذاری -

-همیشه مردونه رفتار و برخورد کن مردا باید قدرتمند و قابل اعتماد و قابل تکیه

باشن و نباید خودشونو قاطی ماجراهای خاله خانباجیا بکنند مردای خاله زنک

فوق العاده نفرت انگیزن..همیشه به خاطر داشته باش که تو یک جنتلمن

 هستی ..نباید پیش پا افتاده باشی-

-خوش زبون و خوش صحبت باش باید در همه زمینه ها مطالعات جسته و

 گریخته ای داشته باشی تا اگه کسی ازت نظری خواست بتونی کمکش

کنی و اگه جایی رفتی و با موضوعی برخورد داشتی از پس فهمش بربیای

آدمای کتاب خون و مطلع همیشه محبوبیت بیشتری دارن و صد البته هرگز

در مورد مسائلی که ازشون اطلاع کافی نداری اظهار نظر نکن و کلا تا ازت

درخواست نکردن در مورد چیزی نظر نده-

خودتو بیخودی قاطی مسائل و مشکلات و دغدغه های دیگران نکن شاید

 اینطوری برداشت بشه که فضولی و این برای یک مرد صفت خیلی زشتیه

البته اشتباه نشه نه اینکه از کنار سختی و درد دیگران بی تفاوت رد بشی نه

نباید وارد جزئیات خصوصی زندگی دیگران بشی و به خودت اجازه دخالت

در مواردی رو بدی که معمولا کسان دیگری با به تفاهم رسیدن با هم حلش

 میکنن..-

-خیلی وقتا سکوت کردن قابل تحمل تر از یاوه گویی و وراجی هست که این

صفات هم اصلا مردونه نیست و با روحیات مردونه هم سازگاری نداره...-

سعی کن طوری رفتار کنی که دیگران در سختی

بهت پناه بیارن نه اینکه از زبونت  و دستت در امان نباشن و دنبال پناه بگردن-

-همیشه به کسی که ازت بزرگتره احترام بگذار حتی اگه فکر میکنی نظرش

با تو متفاوت هست هرگز از دایره ادب خارج نشو و منطقی دلائلتو عنوان کن

ادب از مهمترین آداب زندگیه-

-خوش عهد و خوش وعده و خوش قول باش خیلی زننده اس که مردی حرفی

بزنه و قولی بده ولی بهش عمل نکنه و فراموشش کنه-

-خوش حساب باش صورت حسابهاتو سر وقت پرداخت کن اگه به کسانی

 حقوق میدی سر موعد مقرر  براشون واریز کن و اگه بدهی داشتی سعی

کن قبل از  سررسیدش پرداخت شده باشه-

هرجا اسمتو پرسیدن همیشه رسا و خوش آهنگ و محکم خودتو معرفی کن

 اسم هر

 آدمی مخصوص خودشه و طرز بیانش نشانگر شخصیت و روحیات و درونه آرام

و قابل اطمینان یا متلاطم و متزلزل طرف هست -

و اینکه مهربون باش

مهربون باش مامان

امیدوارم حتما همه موارد فوق رو به ذهنت بسپاری و فراموش نکنی مامی

آرزوی من اینه که شما فوق العاده باشی و مصاحبت با شما نهایت آرزوی

دیگران...

دوستت دارم عاشقانه نبات زعفرونیه مامان

بوس بوس!!

 

تو نهایت آرزوهای منی صدرای من

صدرای زمان یه روزی اینقدر معروف و موفق میشه که عکسشو روی جلد تمام

نشریات معتبر جهان چاپ میکنن.الهی موفقترین مثمرثمر ترین آدم روزگار

 بشی فرشته مقدس مامان...

 

 به مامانم قول میدم دانشمند بشم!!

 

لطفا به این نگاه کنجکاوانه شاه پسرم نیگا کنید واقعا مثل کاشفا یا مخترعین

 به نظر نمیرسه؟!!


موضوع : | بازدید : 781 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 مرداد 1390 و ساعت 8:17 توسط مامان شهرزاد

صدرا عسلی مامان

خداروشکر خیلی زودتر از اونی که فکرشو میکردیم از شر دونه های صورتی

راحت شدیم...وشما دوباره سرحال شدی ..ولی از اون روزی که رفتیم دکتر دیگه

درست و حسابی غذا نمیخوری و من خیلی نگرانتم...انگار هیچی به جز شیر

دوست نداری..والبته ماست.واسه همینم وقتی میخوام بهت سوپ بدم باید حتما

با ماست مخلوطش کنم تا نوش جان کنی!!اونم یه ذره!connie_feedbaby.gif

تو هفته گذشته نی نی وبلاگ مسابقه نی نی شگفت انگیز رو برگزار کرد و

شما رو شرکت ندادم.درسته که از نظر ما تمام کارای شما واقعا شگفت انگیزه

ولی نتونستم حرکتی ببینم که غیرمعمول و عجیب باشه و بشه عکسشو

انداخت برای مسابقه!(اگه عکسارو میدیدی!بعضی از مامانا چه شاهکارایی

درست کرده بودن البته به کسی برنخوره واسه اون تعداد باید مسابقه

مامان شگفت انگیز برگزار بشه...!!)

 شما واسه این مسابقه هنوز خیلی کوچولویی...شرط میبندم اگه چند ماه

دیگه انجام میشد اول میشدی..آخه شیطنت از تمام وجودت میریزه...

ولی برای ما همین که میبینیم شما هرچی رو که میبینی میخوای بگیریش

یا چهار دست و پا به سرعت حرکت میکنی و به اولین دستاویز که رسیدی

میگیریش و وامیستی واقعا شگفت انگیزه.یا پیشرفتت توی ادای حروف خیلی

جالب و دوست داشتنیه..کاش میشد فیلم نی نی هارو گذاشت بازم بهتر بود

مثلا کدوم یکی از نی نی ها از سه ماهگی با آهنگ بریباخ رقصیده؟

اینو که دیگه کسی نمیتونه منکر شگفت انگیز بودنش بشه!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

ولی دیروز یه کار جالب انجام دادی چهار دست و پا خودتو به میز رسوندی و

دستاتو گذاشتی تو طبقه پائینش و رفتی داخلش!!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

کاش عکستو گرفته بودم ولی مگه مهلت میدی همیشه سورپرایزمون میکنی

نمیشد این حرکت محیرالعقول رو زودتر انجام بدی مامی؟

یا مثلا پریشب تونستی از ارتفاع جدا کننده آشپزخونه بگذری و بیای تو...شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

آواز خوندن و دادوفریادتم که ماشاا...هر روز پیشرفته تر میشه تازه با اسباب

 بازیهای سازی شکل و موزیکالت هر شبانه روز هم از کنسرت مجانی و تک

نوازی روح نوازت بهره مند میشیمShukhi.Com

نقل بیدمشکی مامان ...وقتی شاکی و عصبانی میشی دعوا میکنی

الانم صدات تو گوشمه ...خیلی بانمکه ...به خدا چون مامانتم نمیگم واقعا

دوست داشتنیهشِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے

دس دسی کردنتم حرف نداره نفسم

باید ازت عکس و فیلم بگیرم ولی اصلا فرصتش پیش نمیاد...میترسم این

روزا بگذره و دیگه این حرکاتو انجام ندی و دلتنگیش واسم بمونه...

چند روز پیش صورت خودتو چنگ زدی البته کنار بینیتو و زخم شد...آخه من

نمیدونم چرا ناخناتو با اینکه از ته میگیرم اینقدر تیزن؟مثل خنجرای کوچولو

میمونن!اگه دایی ایثار بفهمه میگه به خودت رفته...آخه منم اینطوریم..

دیگه چی بگم؟راستی یاد مهسا جون افتادم که خیلی

سراغتو میگیره و نگرانمون شده بود و دلشم برات تنگ شدهمرسی..

این روزا خیلی احساسات متفاوت و عجیبی دارم..انگار کمی خسته ام

یا کسل ولی کلا خیلی دلتنگم...آدم بزرگا یه وقتایی دلشون میگیره و تنگ

 میشه..الان منم اینطوریم...Emoticon

 ولی شما با کارای شیرینت انرژی مضاعف به

 رگهام تزریق میکنی

با تو شارژ میشم و باز روز از نو...ببخش که خسته ام واسه مامانی دعا کن

مربای خوشمزه مامان...یا شارژر مامان؟ali-mahsa

عاشقققققققققققققققققتتتتتتتتتتتتتتتتتتتمممممممممممممممممممممم

ماچی ماااااااااااااااااااااااااااچیییییییییییییییییی ماااااااااااااااااااچ

 

یه چیز عجیب غریب میبینم!!

 

قربونت برم کنجکاو باهوشم

 

باز مامانم داره عکسمو میگیره!!!!!!

جون من این چشا و نگاه شیطونته...

ادا در میارم دیگه

 

مامی این عکسا مال بعد از اون تب و دونه هاس بمیرم که دوره نقاهت رو

 طی میکنی

 

پامو بزارم اینجا کمی خستگی در کنم!!

داری سعی میکنی تشخیص بدی دستگاه خودپرداز چیه؟!!

 

چه دوش و آبتنی خوبی بود...ماشاا... به خودم

 

ببین مامی کنار بینیتو زخمی کردی این عکسو گذاشتم همه شاهکارتو ببینن

البته مشغول آواز خوندن بودی....

به قول عمو ارسلان:درررررردت توووووووووووسرررررررررررررم!!

پ ن:

(عمو کریم و خاله شهلا و عمو ارسلان و عمه صابرین و عمه غزاله مسافرتن

یه دوسه هفته ای هست.جاشون خالیه...البته وقتی مریض بودی خاله شهلا

تلفنی احوالتو پرسیدن.عمو ارسلانم که هر روز....

خاله شفا هم رفته بود شهرکرد و واسه شما یه دست بلوزشورت خیلی

خوشرنگ و قشنگ سوغاتی آورد.ممنونم خاله دستت درد نکنه)

 

 


موضوع : | بازدید : 588 مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 مرداد 1390 و ساعت 10:31 توسط مامان شهرزاد

آهنگ قشنگ زندگی من صدرای من10800000

 

برات شعر یه ترانه رو مینویسم...ترانه ای که همیشه و همه جا منو یاد تو میندازه...

 

نمیدونم چرا اون موقعی که وارد اتاق عمل شدم برای به دنیا آوردنت این ترانه مدام توی سرم تکرار میشد...

 

هنوزم فقط تورو یادم میاره از نیم ساعت قبل از دنیا اومدنت تا الان...ومیدونم تا آخر عمرم ادامه خواهد داشت..

 

خیلی وقتا به عنوان لالایی برات میخونمش و تو آروم لالا میکنی...برا دوتامون آرامبخشه!!

 

 

 

از من قبولش کن به عنوان هدیه شنیدنیه مامان...16400000

 

میدونی تک تک ابیاتش با من و زندگی من و احساساتم مطابقت داره البته در رابطه با تو

 

بخونش با توجه با مکث با تفکر...و گوشش کن با عشق..02000000

 

                                 نگاه كن من چه بی پروا، چه بی پروا
به مرز قصه های كهنه می تازم
نگاه كن با چه سرسختی تو این سرما
برای عشق یه فصل تازه می سازم


یه فصل پاك، یه فصل امن و بی وحشتali-mahsa
برای تو كه یك گلبرگ زودرنجی
یه فصل گرم و راحت زیر پوست من
برای تو كه باارزش ترین گنجی


نگاه كن من به عشق تو چه لیلا وار08400000
تن یخ بستهء پروازو می بوسم
بیا گرم كن منو با سرخی رگ هات
من اون رگ های پر آوازو می بوسم


تو رو می بوسم ای پاكیزهء عریان16900000
تو روپاكیزه مثل مخمل قرآن
طلوع كن من حرارت از تو می گیرم
ظهور كن من شهامت از تو می گیرم


بیا ، هیچ كس مثل من و تو عاشق نیستali-mahsa
مثل ما عاشق و همسایه و همدم
بیا ، از شیشهء سخت و بلند عشق
مثل ارابهء نور رد بشیم با هم


نگاه كن ، من چه شبنم وار، چه شبنم وار
به استقبال دستای خزون می رم
هراسم نیست از این سرمای ویران گر
برای تو ، من عاشقانه می میرم16000000

 

 

عاشقتم عسل عزیز تر از عمر مامان15400000

 

 

 


موضوع : | بازدید : 697 مرتبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 تير 1390 و ساعت 9:38 توسط مامان شهرزاد

 

صدرای مامان دلبرکم

خداروشکر تبت قطع شده بود و تا حدودی خیالم راحت...ولی روز بعد وقتی

 بیدار شدی احساس کردم گونه هات بیش از حد معمول گلی شده اما شبیه

 وقتایی بود که به علت الطاف دیگران و بوس کردنشون لپ گلی میشدی!!

دم غروب با بابات رفتی حمام و حسابی آبتنی کردی.آخه عسلم شما مثل مرغابی عاشق آب بازی هستی و واسه حمام ذوق زده میشی

ولی وقتی خشکت میکردم احساس کردم که کنار پاهاتم دونه های صورتی در

 اومده!با سرعت کل بدنتو وارسی کردم و دونه های صورتی رو روی گردن و

 پیشونی و ابروها و پایین کمرت دیدم! باز نگرانی مادرانه به قلبم چنگ انداخت!

یادم بود که دکتر گفته بود اگه دونه ریخت بیرون بیاریدش ولی واسه مطب بردنت

 دیر شده بود..به بابا فواد ماجرا رو گفتم .ولی بابات معتقد بود که چیز مهمی

 نیست و چون تب نداری دونه ها نمیتونه بیماری باشه..حدس میزد صورتت به

 خاطر پوست حساست و آب تنی اینطور شده باشه و پاهات هم از پوشک...

ولی دلم آروم نداشت..رفتیم منزل مامان بزرگت اینا و همین که دیدنت گفتن

 صورت بچه قرمزه...هرکسی نظری داد ولی مامان بهجت گفتن به این دونه ها

 نمیاد سرخک باشه تازه اگرم باشه مهم نیست به هر حال بچه ازین مریضیا

 میگیره و کلا حرفایی زدن که منو دلداری بدن...

شب وقتی میخواستیم برگردیم به بابا فواد گفتم برای احتیاط بیا یه سر به

 اورژانس بزنیم و بابات قبول کرد و دوباره به اورژانس اطفال رفتیم...

خانم دکتری که ویزیتت کرد بعد از شنیدن ماجرا و معاینه گفت این یه بیماری

 ویروسیه که بچه اول تب میکنه و بعد که تب قطع میشه این دونه ها بیرون

 میریزه و اسم بیماری تب ٥ روزه هست!!و به دارو نیازی نداره دوره بیماری که

 تموم بشه این دونه ها هم از بین میره...ولی اگه دوباره تب کرد حتما باید معاینه بشه...

تعجب کردم و در عین حال خیلی خوشحال شده بودم که چیز مهمی نیست

 پرسیدم از داروهای گیاهی و عطاری چیزی نیست که دادنش

 به تسریع بهبودی کمک کنه؟ گفت چیز خاصی نه ولی اگه یه خورده خاکشیر

 بهش بدی بد نیست.!با خوشحالی گفتم قبلا اینکارو کردم و کمی بهش دادم..

و باز با خوشحالی مضاعف و یه لبخند بزرگ ازش تشکر کردم و برگشتیم خونه

و شما توی ماشین خوابت برده بود.هم خسته بودی هم حال ندار...

امروزم که بدنتو نگاه میکردم حس کردم دونه ها بیشتر شده تمام کمرت و

 سینه ات و صورتت دونه دونه شده الهی مامان جون ..نمیدونی دلم چه حالی میشه...

با اینکه این بیماری ویروسی رو گرفتی که نمیدونم چرا و از کجا گرفتیش ولی

 خداروشکر شیطنتتو داری و دوست داری کنجکاوی کنی...

وای امروز خوابونده بودمت کنار خودم و اونطرف تخت رو یه عالمه پتو و بالش

 گذاشتم که خدای نکرده قل نخوری یه هویی..ولی میدونی توی شیطون

 چیکار کرده بودی؟نرده بالای تخت رو گرفته بودی و ایستاده بودی.............

میتونی تصور کنی؟ماشاا... مامان جون مثل اینکه خیلی واسه راه رفتن

 عجله داری ...واقعا هرچقدر نی نی ها بزرگتر میشن مواظبت و مراقبت ازشون بیشتر و سخت تر میشه...

الهی که همیشه سالم باشی مامانی تندرست و سلامت و شاد و موفق...

راستی توی پست فبلی در مورد اینکه چرا و ان یکاد گذاشتم گوشه وبلاگت

 مطلبی نوشتم که باعث سو تفاهم شد و به بعضی دوستان برخورده بود!

 نوشته بودم:ماجرای و ان یکاد گذاشتن کنار صفحه هم حرفهای خاطر خواهها وعشاق جنابعالیه!!

منظورم این بود که از بس کسانی که دوستت دارن اصرار میکنن که واست

 اسفند دود کنم و همه جا و ان یکاد بزارم که مجبور شدم اینجا هم این آیه رو قرار بدم

ولی به نظرم اگرم خدای نکرده بچه ای بخواد به چشم بیاد اول از همه به

 چشم پدر و مادر و خانواده اش میاد...کلا مامانها از این قبیل کارا زیاد میکنن کسی نباید بهم خرده بگیره!!Shukhi.Com

خب دانشمند کوچولوی مامان قربون صورت گلیت برم من انشاا... زودی خوب بشی نفسم

میدونی که مامی عاشقته؟؟

اینم عکس صورت ماهه دونه صورتیه شما...بگردم الهی ماااااااااااااااااااادر

 

صدرای مامان با دونه های صورتی

 


موضوع : | بازدید : 716 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 26 تير 1390 و ساعت 8:59 توسط مامان شهرزاد

دلبند مامان

دقیقا روزی که ٨ ماهت تموم شد و پا به ٩ ماهگی گذاشتی تب کردی..!!

اول فکر کردم مربوط به دندونات هستش...خوشحال شدم..از هر مادری هم که

 سوال میکردم میگفت بچه در آستانه دندون در آوردن تب میکنه!! ولی تب شما

به نظر خفیف نمیومد و طولانی و مداوم بود...با نگرانیه مادرانه تصمیم گرفتم که

 با دکترت مشورت کنیم.ولی مطب آقای دکتر شریف دو هفته تعطیل بود!انگار رفته

بود سفر!میخواستم این سری شمارو حتما دکتر مرعشی ویزیت کنه واسه

 همین من و تو و بابا فواد همینطوری بدون نوبت قبلی رفتیم مطبش و

 خوشبختانه تونستیم واسه شما تشکیل پرونده بدیم و دکتر هم شما رو دید

 کلی جیغ و داد الکی کردی و از ابزار معاینات گوش و گلو

 ترسیدی..البته گریه رو وقتی شروع کردی که توی سالن انتظار یه دختر

 کوچولوی نی نی که فقط ١ ماه ازت بزرگتر بود گریه کرد!با تعجب بهش خیره

شدی و یه نگاه به من انداختی و یه دفعه با داد و فریاد گریه رو سر دادی!  بابا

 فواد که دید آروم نمیشی از من گرفتت و باهات قدم زد و کلی حرف زد تا دست

از گریه برداشتی ولی همین که اون دختر کوچولو گریه میکرد تو هم شروع

 میکردی و مثل تو فیلما همه کسانی که حضور داشتن بلند بلند به این صحنه

بامزه میخندیدند!! خب دکتر مرد جاافتاده و خوشرویی بود و البته حسابی

 معروف و مشهور و همیشه مطبش پر از نی نی های حال ندار...

وقتی بابا فواد طبق معمول اولین شکایتش به دکتر بیخوابی شبانه شما بود

 آقای دکتر با خوشرویی گفت:دلیلش اینه که ایشون مال اینجا نیست حال و

 هوا و ساعت بدنش با اون طرف دنیا هماهنگه بهتره واسش ویزا بگیرید و بفرستیدش!!

شایدم اینطوری باشه مامان جان!!

و در مورد تبت گفت ٤٨ ساعت استامینوفن استفاده کنید و بعد اگه تبش رفع

 نشد آزمایشاتی رو که نوشتم انجام بدید!(آزمایش خون و ادرار) برای تشخیص

علت تب.و اگر طی ساعات آینده بدنش دونه ریخت فوری همون روز بیاریدش برای ویزیت...

من و بابا فواد حسابی ناراحت و عصبی شده بودیم چون دکتر تاکید کرد که تب

 اصلا ارتباطی با رویش دندون نداره و اگر رفع نشه باید دنبال علتش که حتما بیماری هست بگردیم..

به هر حال با حال بد از مطب خارج شدیم و رفتیم منزل مامان بزرگت اینا. اونجا

 با وجود تب دار بودنت سعی میکردی مثل همیشه شاد باشی و شیطنت کنی

ولی حال نداشتی نفس مامان.بمیرم برات الهی ..

آخر شب که برگشتیم خونه چند قاشق سوپ ماهیچه و یه ذره ماست بهت

 دادم.ولی ربع ساعت بعد همه محتویات معده کوچولوتو بالا آوردی و خیلی هم

 با شدت و زیاد بود.اصلا نمیشد تصور کرد !حتی آدم بزرگا هم اینطوری و با این حجم تهوع پیدا نمیکنن

وحشت کردیم نمیدونستیم چیکار کنیمShukhi.Com گفتم شاید سردیت کرده باشه چون

 ماست و هلو خورده بودی و توی سوپت هم گوجه و لوبیا سبز بود و البته

 خودم هم که دائم مشغول میوه خوردن هستم و شیری که میخوری سرده

تصمیم گرفتم یه ذره شربت عرق نعنا بهت بدم  بابا فواد گفت معدش خالی

 شده حتما الان ضعف داره اول یه خورده شیر بهش بده . تو هم شیرتو کامل

 خوردی و بعد از اون اومدیم بهت شربت عرق نعنا بدیم ولی هنوز چند قطره ازش

 نخورده بودی که باز کل محتویات معدتو برگردوندی

اضطراب و استرس داشت من و بابا فواد رو میکشت نمیدونستم چیکار کنم با

 مامانم تماس گرفتم.. گفتن نگران نباشید احتمالا هم سردیش کرده هم قاطی

 پاتی همه چی خورده بهتره بهش ORSبدید البته بهتره با پزشک مشورت کنید

بعدش با اورژانس تماس گرفتمشکلکهای خانومی و دکتر خواب آلودش پاسخ به درد بخوری نداد

 فقط گفت حتما سرما خورده که تب کرده!!!!!!!!!فکر کن....

هیچی من مثل ابر بهار اشک میریختم و با بابات تند و تند آماده شدیم و شما

 رو بردیم به اورژانس اطفال بیمارستان ابوذر..(البته قبلش واست صدقه گردوندم

وانداختم تو صندوق صدقاتت)

پزشک یه دختر خانم جوون بود که بعد از شنیدن شرح ماوقع ORSتجویز کرد و

 گفت هر 5 دقیقه 2 قاشق بهش بدید تا کل لیوان تموم شه و 3ساعت بعد اگر

مشکلی نداشت میتونه شیر بخوره.البته تا اون لحظه خوشبختانه شما دیگه

 حالت بد نشد و آروم بودی و تبت هم به خاطر مصرف استامینوفن خفیف بود

برگشتیم خونه و طبق دستور بهت orsمیدام ولی 3تا 5 دقیقه که گذشت انگار

 از مزه اش خوشت نیومده بود و دیگه حاضر نبودی بخوری و گرسنه بودی و

 واسه شیر خوردن بی قراری میکردی.اولش خواستم بخوابونمت ولی امکان

 نداشت!نق میزدی و گریه میکردی بلاخره دل رو به دریا زدم و بهت شیر دادم  شما هم حسابی خوردی و آروم خوابیدی

و اون لحظه کمی از استرسمون کم شد و بابا فواد گفت من واسش نذر کردم

اون موقع بود که گفتم شب بیداریها و شیطنتاش رو به جون میخرم ولی میخوام همیشه تندرست و سرحال باشهشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

اون شب سخت و پر اضطراب گذشت ولی تب شما همچنان ادامه داشت

 پریروز عصری مامان بهجت تماس گرفتن و بعد از شنیدن ماجرا همراه عمه فرح

 اومدن دیدنت و بردنت خونشون.(راستی عمه فرح دندونشو جراحی کرده و

 صورتش خیلی بامزه متورم شده البته شما هم نامردی نکردی و برای تسریع

 روند بهبودیش چندتا مشت محکم به صورتش دقیقا جایی که جراحی شده

 زدی!طفلکی عمه فرح مهربون برادر زاده دوست!)

و بعد من و بابات هم اومدیم پیشت و خدارو شکر به جز تبت مشکلی نداشتی

 و البته به جز شیر خوراکی دیگه ای بهت ندادیم . شب یه ذره شربت عرق

 نعنا و خاکشیر فقط چند قاشق چای خوری خوردی.

ولی همچنان تبت ادامه داشت قرار شد اگر 4شنبه هم قطع نشد صبح

5 شنبه که امروز باشه ببریمت و آزمایشات تجویزی رو انجام بدیم.

دیروز صبح هم با تب شدید و بهانه گیری بیدار شدی و خیلی عصبیم کردی یه

 عالمه پاشویه دادمت و قطره تا اینکه خوابیدی ومنم یه چرتی زدم به خدا این ریختی شدم از دست شما

و از عصرش احساس کردم حال

گل پسرم بهتره و الحمد االله تبت کاملا قطع شد و دیشب یه کاسه کوچولو

 سوپ مرغ هم نوش جان کردی و کلی شیطنت کردی...

گرچه هنوز یه کمکی بیحال میزنی و رنگت پریده هست ولی خداروشکر تب

 نداری.خیلی بهانه جو و نق نقو شدی مامانی خوب و راحت نمیخوابی کلی

اذیت میکنی موقع خواب و من نمیدونم چه مشکلی داری فقط امیدوارم همه

 اینا نشونه در اومدن مرواریدهای کوچولو و ارزشمند دهن خوشگلت باشه

الان یه 1 ساعتی هست که لالا کردی البته بعد از کلی جیگرخونی من!!

و تازه راحتم نیستی هر ربع ساعت یه بار تو خواب نق میزنی و ناله میکنی الان که دیگه داری فریاد میزنی!!!!!!شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے

ببین مامان اصلا بهم فرصت نمیدی دارم واسه شما خاطره نویسی میکنم ولی

 مجبورم نصفه و نیمه کاره رهاش کنم و شمارو آروم کنم!!

فدای سرت مامانی ...مامی دورت بگرده نقل تر مامان

راستی ماجرای و ان یکاد گذاشتن کنار صفحه هم حرفهای خاطر خواهها و

 عشاق جنابعالیه به هر حال اینطوری بهتره موافقی؟

همینجا از دوستان عزیزی که جویای احوال صدرای قهرمان بودن و با نظراتشون هم کمکم کردن و هم از استرسم کم کردن تشکر میکنم

صدرای من انشاا... همیشه تندرست و سالم و شاد و سر حال باشی الهی

 120 سال عمر با عزت و لذت و سلامتی داشته باشی عشق نازنین مادر

آبی و بخوابی و کلی آروم نفس مامانی

 

من و بابا فواد عاشقتیم و شما همه زندگی ما هستی همیشه اینو به خاطر داشته باش

دوستت دارم اونقدری که حتی نمیتونی تصورشو بکنی شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے


موضوع : | بازدید : 713 مرتبه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 23 تير 1390 و ساعت 11:46 توسط مامان شهرزاد

 

جیگر کوچولوی مامانی امروز ٨ ماهت تموم شد و به سلامتی وارد ٩ ماهگی

شدی صبح که بیدار شدی بدنت خیلی داغ بود تب شدیدی داشتی .البته از

دیشب حس میکردم گرمی ولی امروز دیگه حسابی تب کردی.پاشویه کردم و

استامینوفن بهت دادم و بعد از ظهرم رفتیم دکتر.وقرار شد اگر ظرف ٤٨ ساعت

آینده تبت قطع نشد آزمایشاتی رو که دکتر داده انجام بدیم.من قبلا فکر میکردم به

دندونات مربوط میشه ولی الان استرس دارم


مامانای مهربون شما مورد مشابهی نداشتید؟میشه کمکم کنید؟ به نظرتون چیه؟


موضوع : | بازدید : 700 مرتبه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 تير 1390 و ساعت 2:20 توسط مامان شهرزاد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد